تبليغاتX
غریب

چرا پای ثانیه ها هم لنگ می شود           وقتی که دلی برای دلی تنگ می شود


غریب

پیچک پیچیده به تنهاییم

پروردگارا،من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک،با قلبی اکنده از درد،با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است.

از این دنیای تیره و تار به تو پناه اوردم.

پروردگارا،یاریم ده و نگذار در باتلاق دنیا فرو روم.دلم تنگ است دستهایم را بگیر!

 

 

 

ای کاش از میان قلب تاریخ

از درون رویاهای کاغذهای خموش

روحی از فطرت قیام می کرد!

که از پس ان زدودن بود ناپاکی را

از چهره این کوهان نشینان!

و به بودستان سفر کردن بود

این رفتگان رو به هیچستان را

تا شاید

کوک می شد ساز ناکوک این کاروان!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت16:0توسط فاطمه | |

سلام به همه دوستان مهربونم

 

چند ماهی میشه که این وبلاگو درست کردم ولی دیگه نمیخوام ادامه بدم یه جورایی از بلاگفا زده شدم وقتی دلم میگرفت می اومدم ومی نوشتم احساس سبکی بهم دست میداد از غصه هام میگفتم یا از شادیهام ...دلم نمیاد حذفش کنم چون ازش خیلی خاطره دارم شاید بعضی وقتا که دلم گرفت اومدم ونوشته و کامنتای دوستان رو دیدم برام یه یاداوری بشه که چه روزهایی داشتم.

اگه ازم بدی دیدین یا احیانا حرفی زدم که دلخور شدین حلالم کنید.دلم برای اینجا تنگ میشه ولی چه میشه کرد...

 

ساحلی بود صبور

من به روی سنگی

موج دلتنگی خود را

به تماشا بردم

اب

ارامش بی رنگی داشت

با من از طایفه اینه ها

صحبت کرد

و تمامیت اشوب مرا

در زلال نفس خود می شست...

و سکوتی سرشار

روح مرطوب مرا

مثل صدف

در دلش نهان می کرد...

التماس دعا...یاعلی

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت19:10توسط فاطمه | |

به یاد روزهای بی بازگشت

کودکی(۱)

کودکی همیشه ان لبخندی است

که بر لبان فرسوده ی من می شکند ان همه دست و پاگیر عادتها را و مرا سوار تمام درختان خاطراتی می کند که اکنون روشنی روزها رو گم کرده است

کوچه های دراز و پر رفت وشد زیر هجومی از سایه های درختان و گنجشکان پر جست وخیز

بوی خوش تازگی یک بازی بی غل وغش

و دستان مادرم که به جهانی از غم لبخند می زد

دویدن میان فصل های رنگ به رنگ

و سر خوردن از سرسره های رنگارنگ

زل زدن به عروسک پشت پنجره همسایه

زیر چادری از گل های ریز مخملی

رفتن به تمام ارزوهای محال بی هیچ فکر وخیال

یادش همیشه زنده باد

یاد خورشیدی که پشت درختان اسمان با برقی از شادی هایش در چشمانمان خنده می زد

یاد ان همه با شکوهی پاییز از نگاه دختر بچه ای که تمام ظهرهای مدرسه،اسیر کوچه های تنهایی بود

یاد لی لی بازی کردن زیر ترسی از نگاه بابا که من را همیشه با خود به مسجد می برد

یاد شبهایی که بی هیچ بیم تاریکی از درون کوچه ها

می دویدم تا بشکنم قانون یک بازی ساده را

یاد باغبان پیر پارک

که من را دنبال می کرده با چوب دستی اش

و با دستان پر از گل های سرخ

تا جایی که نفس بود می دویدم

با هزار درز وکلک

بین کوچه ها گم می شدم

من بزرگ شدم در همان کوچه های پر خاطره

که پرهای گنجشکان دلخوشی ام بودند...

یک سبد کوچک پر از اسباب بازیهای جورواجور

که در دستان کوچکم تاب می خورد

 مرا به خانه ی همبازی ها می برد

پرسان و حیران بودن در میان باغهای زندگی

یادش بخیر عطره های ان هوای گذران

و ارامشی که در نگاه مادرم خفته بود

یاد ارزوهای ریز ودرشت

فرار از لحظه های غمناک و فریادهای زشت

یاد روزی که سر بقال کوچه کلاه می گذاشتم

با شیطنتی به رنگ بچگی

اب نباتهای چوبی را بی اجازه بر می داشتم

و باز از روی سادگی،در صف نانوایی عقب می ماندم!

۱ـپ.ن:پستم یه خورده طولانی شد بقیه شو در یه قسمت دیگه میذارمش!خط به خطشو با خاطرات کودکی نوشتم که در قدیمی ترین محله ی شهرمون زندگی کردم و قد کشیدم ولی حیف...

۲ـپ.ن:به نیامدن همیشه نگاهت قسم!درمانده ام،نه اینکه روزها بی تو نگذرند یا بی تو هرگز نخندم، نه!اما به خدا !تمام این روزهای خام و غمگین به ثانیه ایی از ازدحام ترانه هایی که از دستهای تو روی صورتم میریخت نمی ارزد!!سوم مهرماه یاداوری تلخ ترین روز زندگیمه روز پر کشیدن پدر مهربانم روحش شاد.

۳ـ هفته دفاع مقدس هم شروع شده هر چند کودکی بیش نبودم با خاطرات تلخ وشیرینش (که تلخیش بیشتر بود)در ذهنم به یادگار مانده کاش میتونستم چند سطری از اون دوران می نوشتم!این هفته رو به غیور مردان این اب وخاک تبریک میگم.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت20:42توسط فاطمه | |

خداوندا!بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن چه با دادن است که می گیریم،یا فراموش کردن خویش است که خویش را باز می یابیم.با بخشودن است که بخشایش به کف می اوریم و با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

 

سلام عزیزم

پر از احساسم،میخوام بنویسم اما نمی توانم.منی که واسه گفتن هر چیزی نمیدونم از زیادی واژه ها چی باید بگم!واژه هایی که همش از من سبقت میگیرن برای زودتر نوشته شدن اما حالا برای توصیف احساسم دستم حرکت نمی کنه.قلمم نمی نویسه انگار جوهرش خشک میشه.انقدر از فکر وخیال اسودم که می توانم پرواز کنم اوج بگیرم...تا اونجایی که شوقم نهایتی نداره.

دلم میخواهد همون بالا بمونم اما نمی فهمم هبوطم ناگهان و ...باز چه پروا می رود به هر سو افکارم چه اسان می گوید حرفها را زبانم و چه زود باور می کنم دوباره دنیا را...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت16:44توسط فاطمه | |

 

امشب،شب ضربت خوردن پدری مهربان است که غیر از چاه و نخل و ماه کسی گریه اش را ندیده بود.پدری دلسوز که با اون همه کودکان یتیم،شریک بود و غصه های همه را بر جان خود هموار کرد،ولی کسی از غربت و دردهای دلش،با خاری در چشم و استخوانی در گلو خبر نداشت.

امشب این دل یاد مولا می کند

لیله القدر است و احیا می کند

بشنو ای گوش دلهای بی صدا

نغمه ی فزت و رب الکعبه را

 

 

از هوای هق هق بی شکیب باران امده ام

از ترانه های مانده در بغض پر درد

می خواهم با تو

در بال شاپرکها

به صداقت چکاوک ها ایمان بیاورم

می خواهم با تو

تمام ستاره های خسته را به فردایی زیبا پیوند بزنم

من پر از دلتنگیهای شهر بارانم!

 

اموخته ام دیگر پوشیدن این نقاب لبخند را به چهره...انقدر در هراس کلمه ای بیش و کم این روزا دنبال کتابهایم دویدم...انقدر شب ها به بهانه ی کم خوابی و جا ماندن از صبح چشم هایم را به خواب زده ام انقدر سخت گرفته ام به دیروز و زود واژه ها...انقدر نهیب زده ام این روزها دلتنگی های وقت وبی وقت را...حواست نیست انگار که من تو نیستم...بیا نشانم بده ان هست و نیست ها را که وعده ی امدنشان را چوب کرده ای در چشمانم که صبر کن ولله مع الصابرین...کجاست پس انجا که رهایم می کنی و بالاخره می گویی برو زندگیت را بکن دخترک...؟؟

کجاست...یک نفس مانده به مرگ...وقتی که می اید لحظه ای که هر روز و ساعت می خواهمش...ان وقت که می خواهم بگویم شکرت خدا که لااقل این همه که رفت یادت ماند جایی روزی میان امدو رفت نفسی بگوید بسش است دیگر...بنده ی بیچاره ام خسته شد...وقت استراحت است دیگر...ها...؟؟!

خوبم کرده ای به امدن و رفتن انسانها که روزی که در محضرت می ایستم و حساب پس میدهم به رضایت سر تکان دهی و احسنت بگویی که از امتحان هایم سر بلند بیرون امدی...؟که من هر وقت ماه را می بینم های های گریه میکنم؟که من دیگر شبها فریاد بزنم بر سر اسمان که من ماه نیستم...من نمی خواهم به این اشک و اه بیازمایی ام...من نمیخواهم هر شب سر به بالش فرو کنم مبادا صدای دم وبازدم بی تاب گریه خواب از چشم بی دغدغه ی دیگران بگیرد...

پ.ن:از نوشته های من برداشت ناشکری و کفر...نکنید که اصلا منظورم این نیست فقط از دلتنگیام گفتم و راحتی حرفام با خداوند.

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت10:57توسط فاطمه | |

روزیت دادم تا صدایم کنی،چیزی نگفتی،پناهت دادم تا صدایم کنی،چیزی نگفتی،بارها گل برایت فرستادم،گلهای زیبا از همه رنگ،کلامی نگفتی،بهترین هدایا را به تو دادم نفهمیدی.

می خواستم برایم بگویی:اخر بنده ی من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

 

باز هم احساس دلتنگی...اما متفاوت...تفاوتش هم این است که نمیدونم دلم برای چه و که تنگ شده؟!

شاید برای گذشته...شاید برای تغییر...شاید برای هیجان...برای هر چیزی که بتواند لبخند را به لبهایم هدیه دهد...برای هر چیزی که به من ثابت  می کند که زنده ام...هر چیزی که به من بگوید زنده بودن من دلیلی دارد برای هر چیزی که باعث شود بدون عذاب وجدان نفس بکشم.

 

 

۱-پ.ن:یه جورایی تو این ایام دلم گرفته!احساس دلتنگی که دست از سرم بر نمیداره ولی بعضی وقتا این احساس هم قشنگه!!

۲-پ.ن: بعضی از دوستان مهربونم نگرانم شدن من حالم خوبه فقط یه کم دلم گرفته که اونم درست میشه.ممنون از همتون.

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت16:34توسط فاطمه | |

!!!در حیرت ماندم

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گنهکار شدم

تو را وفادار دیدم و هر کجا که رفتم بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت امدم

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟!!

 

و چه زیبا فرمود پروردگار زیبایی ها:((و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن همانکه وقتی بر میخیزی تو را می بیند.وهنگامیکه به سوی سجده کنندگان حرکت میکنی مشاهده می کنی))

بدان ای بنده ی عاشق خدا که او همواره نظاره گر توست و همواره نگهدارت.تهی باش از راز ونیازش و غافل مباش از نیایشش ،دل بر او بند که جاودانه ترین دلدارهاست و فکر بر او مشغول دار که خالق افکار توست. و توکل کن بر ذات یگانه اش که تنها اوست فریاد رس بی کسان.

خداوندا !

دوستانی دارم که شایسته ی احترامند

یادشان مایه ی ارامش

انان در میان خلق معدن خیرند

و دارنده ی پاکترین خصوصیات

خداوندا ! انان را در این ماه مبارک اکرام کن

بر صفات نیکشان بیفزای و سلامتشان بدار...امین

۱-پ.ن:نماز و روزهای همه ی شما دوستان مقبول درگاه حق، بیارای خدا بابا قاصدک و مامان صبور مهربونم یه اپ مشترک گذاشتن تو وب قاصدک که هر روز میزبان شما خوبان خواهد بود.خوشحال میشم اونجا رو با حضورتون پر نور تر کنید.التماس دعا از همگی شما

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت10:22توسط فاطمه | |

رسید ماه مبارک،خدا!رهایم کن

در این زلالی پاکیزه با صفایم کن

به تنگ امده ام از خود دروغینم

به خود بخوانم و از خود،خدا!جدایم کن

سحر به برکه جذاب جلوه راهم ده

غروب،ماهی دریای ربنایم کن

کسی به داد صدای نجیب من نرسید

صدات می کنم ای همصدا!صدایم کن

مرید طاعت بیگانگان چرا باشم؟

خدا !معاشر رندان پارسایم کن

دوباره عزم سفر کرده ام دعایم کن

 

روزها وشب هایی بسیار از پی هم امدند و رفتند تا بار دیگر ما را به(رمضان)برسانند.اینک گرمای تابستان با خود بوی خوش ماه خدا ـ ماه رمضان ـ را داردو مشام جانها را نوازش می کند.

رمضان کم کم در حال امدن است و با خود بوی بهشت اورده،بوی رحمت و بوی بخشش گناهان در این ماه که درهای زمین واسمان به روی مردم باز است و خوان رحمت خداوند گسترده،باید از صمیم و از ته دل،دعا کرد،برای شکوفایی اخرین یاس از گلستان با طراوت و همیشه سبز امامت.باید دعا کرد،باید برای دلهای شکسته و زخم های بدون مرهم وغم زدگان بی غمگسار دعا کرد.

رمضان امده،این ماه عزیز را دریابیم و در زلال لحظه های با طراوتش جان هایمان را طراوت بخشیم.تا یاد دوست،همواره دستگیرمان باشد.

رمضان ماه اجابت،پس از خدا بخواهیم که زمینه های گناه را از ما دور کند.از خدا بخواهیم که جرعه ای از زلال معرفت مولا علی(ع) را در جانمان ریزد تا در دنیا و اخرت توشه راهمان باشد و توفیق(علی وار زیستن) رفیق همیشه راهمان شود.

 

۱-پ.ن:شعر بالایی رو یه شهید عزیزی سرودن که متاسفانه اسمش یادم نیست چند سال پیش یه جایی خوندمش وهمیشه بیادم مونده بود قسمت شد که تو این ایام بنویسمش یادش گرامی باد.

۲-فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو هم به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت16:5توسط فاطمه | |

در دلم جاده های خالی خاکی

در تنم هزار اوار تنهایی

من وغم های زنده ی پر درد

من و صدایی مبهم و دلگیر

سکونتگاه من اینجاست

به دور از نگاه های پر نقش

ساکنم در دشت تنهایی

ملول و ساکت و بی رنگ

نگاهم خسته است و افسوس

نمی یابد هیچ گاه ارام با خوابی

دستانم سنگی وبایر

راهی ندارد به اسمان ابی

من بی خاطره دلسرد

ساکن این خاک پر دردم

من را باد رحمت

از یاد برده است حتما

که نمی بارد ابری

که نمی تابد نوری

من ساکن اینجا

در این دشت تنهایی

قاصدک آدینه ها

از همراهی تا همدلی

از دور نگاهی به مسیر زندگی بنداز...

سهل یا دشوار...زشت یا زیبا...بر فراز یا در نشیب

مسیر از ان توست!پیش میروی...زمان تو را پیش می برد،در تمام طول این مسیر گامهایی پا به پای تو می ایند...همراهت می شوند.

همراه فراوان است اما راه نه چندان اسان!

روزگار در عبورش مثل یک غربال همدلان را برایت نگه می دارد.کسانیکه رد پایشان در مسیر زندگی ات تا همیشه سبز می ماند!

کسانیکه تا اخرین قدم همراه تواند...و گاهی از همراهی تا همدلی همان یک قدم فاصله است.

سلام عزیزم

تا حالا شده یکی کنارت بشینه بگه فلانی نمیدونی چقدر خوبه که درکم میکنی و بره تو بغلت و واست درد دل کنه؟بعضیها خوششون نمیاد یا اگه به حرفات گوش بدن درکت نمی کنند.

یه وقتایی دلمون می خواد با یکی حرف بزنیم از غمها وشادیهامون بگیم احساس سبکی رو می تونی خیلی خوب حس کنی و بعدش نمیگی خدایا من چقدر تنهام و کسی نیست که به حرفام گوش بده.خوبیش به اینه که حرفی تو دلت نمی مونه.

من با همه راحتم اینو نمیدونم بذارم به حساب یه نقطه ضعف یا قوت.شاید نتونیم همه ی حرفا و درداتو به زبون بیاری ولی از اینکه با چند نفر انقدر صمیمی هستی که میشن سنگ صبورت همون حس زیبا میاد سراغت و درداتو فراموش میکنی.

بابت این خونواده و دوستان مهربون وهمراهان خوبم همیشه سپاسگزار خداوندم.همین همدلی ها زیباست وبیاد ماندنی.

 

۱-پ.ن:یه مدتی بود حس شعر گفتن رو از دست داده بودم!!ولی شعر بالایی رو دیشب نوشتم و یه کم به خودم امیدوار شدم.

۲-پ.ن:یکی از دوستان میگه این نوشته ست یا شعر؟تقریبا سبک شعری من شبیه شعر نوه یه جورایی سبک مخصوص خودم دارم دیگه در بند قواعد ادبی نیستم هر چی که به ذهنم بیاد مینویسم.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت17:52توسط فاطمه | |

ای که از دیده مهت در پرده است گنه ماست چنین پرده نشینت کرده است

زمان با نام تو پیوند خورده است

زمین بی روی تو سرد است مرده است

بتاب ای افتاب از مشرق عشق

خدا ما را به دست تو سپرده است

نگاهت ابروی روزگار است

نباشی سهم دلها انتظار است

چو ایی با سبدهای طراوت

تمام فصل ها،فصل بهار است

دعایم بود بر سجاده عشق

خدا چشم تو را از ما نگیرد

 

وقتی قلمم،این ودیعه ی عشق و امانت خدا را در دست گرفتم و در اعماق مناجات عاشقانه با خورشید جهان افروز ولایت،حضرت مهدی(عج) فرو رفتم مرواریدهای غلطان چشمانم حلقه ای از جنس دل ساختند وانگاه معبر نوشته هایم را که باز کردم و در خط مقدم دیدار،حرفهایم را دیدم که سر بر دامان حضرتش گذاشتند زیرا نمی دانستم چطور باید لیاقت حضور را به انها بیاموزم تا این طور بر سفره نیایش با مهدی فاطمه بنشیند و اکنون اقا دعوت انان را لبیک گفته است،

"مهدی جان"دسته گلی از دوست داشتن در دست گرفتم و چشم به افق یادت دوختم تا بلکه روزی طلوع خورشید دل ارای جمالت را به تماشا بنشینم.

می دانم،می دانم کوچه های خاطرم لیاقت حضورت را ندارند اما اقیانوس مهربانیت انقدر عظیم وگسترده است که با دادن یک جرعه از "می"ارغوانی ولایتت چیزی از ان کاسته نخواهد شد.

مولای من،سوگند به ان سجود سبز عشق حسینی که بر جبین دل هر دوی ما حک شده است بیا،بیا که پروانه های رنگی انتظارم ثانیه شماری می کنند تا بهار امدنت را جشن بگیرند.

مولا جان!"مهدی" عطش حضورم را می بینی که بیقرار نگاه بارانی توست،اقا باید چکاوک دیدارت فقط در اسمان صاف دل خوبان پرواز کند و اوج بگیرد.مگر ما جا مانده قافله کوی حق دلی نداریم تا اسمانی داشته باشیم؟

پس بیا و به سراپرده جان ما سر بزن.ای غایب مقصودم.می دانم تقصیر از جانب دل من است و گناهانم بین من و تو دیوار فاصله ایجاد کرده است پس تو با دیده ابراهیمی ات انرا خراب کن یا صاحب الزمان!

اقا جان!مگذاربیشتر از این درکوچه پس کوچه های انتظار تنها بمانم.

پ.ن:شعر ازعبدالحسین رحمتی و متنشو تقدیم کردم به مولای مهربانم،به امید ظهور مولایمان...امین واین ایام مبارک وخجسته رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم.

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت19:20توسط فاطمه | |